…
مادر می خواست برای افسانه زعفران ببرد. گیر گیر که تو هم بیا شله زرد هم بزن. نه به این خاطر که اعتقاد دارد، بل به این خاطر که باز کردن در پارکینگ برایش شکنجه روحی محسوب می شود و از آنجا که فربد درک نمی کند، فریبا به مثابه ریموت. پوفففففف… گفتم خواهرم پشتکارت را. بعد فکر کردم حالا که قرار است از در آپارتمان بیرون بروم، یک هو تا آن سر شهر هم بروم دیگر. بانو نورا جونز بی توجه به زمان و مکان و با توجه به هوای ابری برایم “دیسمبر”اش را می خواند. اشک های من که معرف حضورتان هست؟ تصویر خیابان را برایم فلو می کردند. از ماشین پیاده شدم و آمدم از خیابان رد شوم که چشمم افتاد به دختری که پشت پژوی کثافتش ( کثیف لطیف تر است البته ) در حال سیگار کشیدن بود و به ریخت من نگاه می کرد. با دستم ادای دوُدیدن درآوردم و اشاره کردم خوشا به حالت. اشاره کرد بیا خوب. اشاره کردم آخ جون. به محض آنکه ماشینش را زد کنار، فکرهای عجیب غریب حمله کردند: اگر سیگارش بی هوش کننده باشد و طرف بدزدتم و کلیه ام را مفت مفت بفروشد چه؟ با خودم گفتم به درک، برو بخوردت روانی. رفتم توی ماشینش، یه نخ وینستون لایت داد و خندید. خوشگل تر شد. خوشم آمد. گفتم می خواهی بیایی خانه دایی من شله زرد پزان؟ بغض کرد و گفت دلش هوس شله زردهای مادر خدابیامرزش را کرده. هر چه زده بودم پرید. اَه. گفتم شله زردهای زن دایی ام رودست ندارند ها! گفت گم شوم بیرون ببیند بابا. تف به معرفتش. از ماشینش زدم بیرون و به سان گنجشکی باران خورده راه ِمزخرفم را ادامه دادم. بی که کسی باشد بغلم کند و دنده هایم را بشمارد که ببیند کدامش کم شده آیا.
~ Entry for those days
«صورتم را با سیلی سرخ نگه می دارم
لبهایم را با بوسه
فردا صبح شوهر می کنم با تمام پسر بچه های نابالغ
خوشی بی انتهایی است وقتی نیستی
.
در نبودت هرچه می خواهم هرزگی می کنم
با سایه ام می رقصم. درعشق خودم می افتم و با دختری نقشنده و رقصنده، درشت قامت شبیه اسب همبستر می شوم
به او تشنگی عجیبی دارم
همیشه با هم به تختخواب می رویم، به حمام و زیاد به هم نگاه می کنیم
آدم عجیبی است. همان چیزهایی را دوست دارد که من»
in a sentimental mood
مجبور بودم بروم سر کار. به محض رسیدن رفتم از یک گور ِدوری آهنگ های غیر مشترک پیدا کرده ام برای گوش دادن. رییس آمد بالا سرم. گفت حال و احوال؟ جواب همیشگی خودش را دادم: اکسلنت. یک هو یک بغض به غایت کشنده ای آمد پرید وسط، چپ چپ نگاه کرد که اونجای آدم دروغگو. گفتم شما برو تو، بعدا صحبت می کنیم. گفت الا و لله همین الان. نفهم نمی فهمید. رفت بالا و دچار تغییرات شیمیایی شد و در غالب اشک چکید و فرت: آبروی نداشته ام رفت. رییس دهانش باز مانده بود که این چه طرز اکسلنت بودن است. خندیدم و گفتم بلا روزگاریه به هر حال. گفت می خواهی بروی کافه رو به رو و سریع برگردی؟ با خودم گفتم استغفرلله و بلند گفتم دست شویی را ترجیح می دهم. رفتم پایین. شدم میرتل گریان. زدم زیر گریه. می دانستم اوهو اوهو اوهو… هر روز همین ساعت بیدار می شود. اوهو. فین. اما اوهو امروز به بعد قرار نیست بردارد اوهو صبح بخیر بگوید. فییییییییین.
مامان لطفا من رو نخور
- اَه چه بویی! سیگار کشیدی؟؟
- وااااا… معلومه که نه… آهان بوی سیگار شیداست. تو ماشینم سیگار کشید
- بدو بدو دوش بگیر ببینم، مهمون داریم امشب
- دوش چیه؟ یه مسواک می زنم بوش می پره
ریبا کَن یو کیپ مای فاکین سیکرت؟*
بچهی یکی از مهمانها روانی بود. سیمهای باند را گاز میگرفت به قصد عشق و حال، باتری کنترلها را در میآورد چون میتوانست، باربیهای حنا را می برد زیر میز ترتیب میداد ( تقریباً از همان نظر ) نشکستنیها! نشکستنی ها را با چنان مهارتی میشکست که مهمان بادیبیلدینگمان لنگ میانداخت، خلاصه تا یک ساعت بعد از ورودش آنقــــــــــدر آتش سوزاند و آنقدر صدای رُد-رانر درآورد که موفق شد لبخند را از لبان ننهبابای شنگول ِخودش هم برباید. به خود آمدم و دیدم فشارم افتاده پایین. دیدم سرم سوت می کشد چه سوتی. به برادر گفتم حواس همه را پرت کن تا من بروم اَس ِاین بزغاله را کیک کنم ( گیرم مجازاً ) بلکه آرامش بگیرم. او که میدانست چقدر از بچهاَنوهای اهلینشده متنفرم پیشنهاد داد بشینم سر جام و گُرخوندن بچه را بسپارم به خودش. القصه بنده بر حسب عادت ِاین روزها صحبت “محمود در کپنهاک چه گفت” راه انداختم و برادر رفت تا پسرک را ادب کند. مهمانها داشتند بحث را با غصه و نچنچآبرومونرفت دنبال میکردند، درحالی که کلیوم هوش و حواس مجری بحث ( با منی؟ ) پیش برادرش بود. سوژه از ماموریت برگشت و با افتخار اعلام کرد: اومدم دعواش کنم، دیدم دهنش بو پیپی گربه میده، منم بهش گفتم “گه خوردی؟” هاهاها… ذوقی داشت بابت تضعیف روحیه کردن فسقلبچه. کارش به نسبت انتظاراتم مسخره بود، کم بود، اما آنقدر بود که باقی مهمانی را با به خاطر آوردنش بگذرانم. آما… خانواده بچه به بهانه من مست و تو دیوانه و رانندگی نمیشه کرد و خطر داره حسن تلپ شدند و نرفتند. آن شب لعنتی به زور قرص و نوار قصه خوابم برد… ( از اینجا به بعد را فربد برایم تعریف کرد، البت حرفش را با جملهای که در عنوان نوشتهام آغاز کرد طفلی! ) فردای آن روز نکبتی برادر پسرک را خفت میکند در حال پرش روی کوسن جدیدگرونهای ( خیلی گرون! ) پذیرایی. می پرد سمتش و بلندش میکند و میگوید “چـِغغغغغغغغلطی میکنی؟” ( سوال: شما صبح که بیدار میشوید دهانتان بوی مسفاک و گلاب و هل میدهد؟ نمیدهد! ) بچه لحظهای مکث میکند و بعد با لهجه اصفهانی غلیظش میفرماد: “گه خوردی؟”
پابلیش کن اون لامصب سگ مصبو*
ما فامیلاً آدمهای خوش حافظهای هستیم. حافظه اجتماعی را میگویم. مثلاً اگر یکبار برایمان از حاج مرتضی، فامیل دور ِفامیل دورتان بگویید و بعد از مدتی بخواهید مطلبی راجع بهاش تعریف کنید، تا بگویید “حاج مرتضی” ما میگوییم “ها… همونکه نوه پسری ِعمه نامادری زن برادرته”؟ بعد شمای حافظه معمولی ( شما که گلی!… ) باید پنج شش دقیقه جملهمان را تحلیل کنید تا بفهمید حق با ماست. حالا حاج مرتضی هیچ، خودتان هم ممکن است آدم مهمی نباشید، آرشیو حافظه ما که تبعیض قائل نمیشود. از پز دادن و گندهگویی ( :دی ) که بگذریم، میرسیم به جنبه تاریک و کثیف ماجرا. این حافظه کمک میکند به تقویت کینهتوزیمان. یعنی جملاتی که از سر بدجنسی و مسخرهبازی بهمان گفته میشود از این لامصب ( دارم به سرم اشاره میکنم ) بیرون؟… نمیرود! برای همین وقتی فرد بدجنس مسخره در موقعیت مشابه قرار گرفت به جای به خرج دادن ابتکار کلامی و درانداختن جملهای نو، تیکهی خودش را با لحنی مشابه تکرار میکنیم و یک لبخند میزنیم تنگش که یعنی یاهیاه. بنده خودم بارها و بارها این رفتار پستانه ( پستان چیز دیگریست، حواست را بده اینور ) را از خودم درآوردهام، بس که متعلق به شمام ( شما = خاندون سروش ). این همه جمله پشت هم چیدم که اعلام کنم ما بچهمچههای فامیل یک ماهیست لود کردهایم که عمل پسندیدهای نیست این کار و یاهیاه ندارد. اگر خنده دارد بگویید ما هم بخندیم. داریم زور میزنیم آدم باشیم و نکنیم با مردم ( نشان به این نشان که صدایش اینجوریست: ایییییییییـ… ). بر ما ببخشید اگر گاهی از دهانمان در میرود**.
* با خود ِسختگیر مضخرفم قرار گذاشتم وسواسی نباشم و هفتهای یک بلاگ در کنم. اگر اذیت میشوید، خب بشوید، به جایش نوشتن برای من کمی – فقط کمی – آسانتر میشود. بعله.
** کژ تابیاش آدم را یاد شفق میاندازد… کیثافت…
پیوست باربط: ببخشید!… بلد نبودم جوری بنویسم که پرانتز کمتری مصرف شود.
پیوست اساساً بیربط برای خانم صمصامی ِعزیز و نیز دل داغون خودم ( آخ دل داغون خودم ): عروسی دختر گشنگتان مبارک، سه روزست بیکار که میشوم چشم وچالم را اشک بر میدارد. بس که غصهی دل کوچکتان خوردنیست… کاش.. یعنی… خدا مجبور بود شوهرتان را سکته قلبی بدهد؟
اینجا (چرا؟ ) ایران است
ببینید هرکس آدرس ایمیل و وبلاگ کسی رو داشته باشه می تونه بره و از طرفش توی بلاگ های مردم کامنت بذاره و عرض ارادت های ناموسی کنه. درست؟ مشخصه آدمی ( آدم؟ ) که این کار ازش بربیاد فرابیکاریه که شخصیت ِنداشته اش به درد ریدن هم نمی خوره. یعنی طرف پیه همه جور فحش خوردنی رو به تنش مالیده عنتر. از تموم این حرف ها نتیجه می گیریم خود مریضش در اون حد نیست که باهاش کاری داشته باشیم. پس این جور مواقع باید چی کار کنیم؟… تنها کاری که به ذهنم می رسه اینه که از تموم کسایی که اون یاروئه رفته تو بلاگشون با اسم من کامنت گذاشته معذرت بخوام. معذرت می خوام!…
دیدگاهها خاموش
بلا روزگاریه و یا چطوری یَره؟
میدان آزادی مشهد از وقتی پدر کوچک بود تا روزی که آنجا را به قصد فرار ترک کرد ( در حالی که با یک دست زن و بچه و با دست دیگر اسباب خانهاش را میبُرد ) فقط و فقط یک بیلبورد تبلیغاتی داشت. یک بیلبورد سادهی گنده که رویش با لامپهای نئون آبی و قرمز نوشته شده بود “پارس مشعل” و اوج قرتیبازیاش این بود که روشن خاموش میشد و الحق و الانصاف تایپوگرافیاش تو حقلم! تبلیغ پارس مشعل به اندازه خاندان ِطبرسی نماد مشهد به حساب میآمد ولی همانطور که گفتم خیلی وقت پیش بَرَش داشتند نامردها. آما!… آما شنبهشب گذشته که همه جا خیلی شب بود و بنده بنابر خواست شخص خدا داشتم از کریمخان رد میشدم، دیدم که یک بیلبورد میبینم! سادهی گنده که بود، رویش لامپهای نئون آبی و قرمز چشمک زن که داشت، تایپوگرافیاش هم که دلربا بود، پس تا اینجا و روی کاغذ خودش بود. با خودم گفتم شاید قلیون بادمجانی چیزی کشیدهای و شاید اینها همه خطای دیدست و تو جوانی حالیت نیست… پس دور دوم را بلندتر ختم کردم ( اسمایلی ِصلوات ) و دوباره رسیدم روی پل کریمخان. بله خود گندهاش بود. شدت نوستالوژی به حدی بود که عنان ِماشین از کف برفت و اگر آرمینی کسی پشت فرمان بود حتما ماجرا ختم به تصادف میشد. ولی به قول پدر عزیزم فریبا پشت ماشین لباسشویی و اینها نشسته، ماشین خودش که چیزی نیست. خلاصه از سیر و سلوک دست کشیدم و ماشین را از روی ماشینی که به موازاتم در لاین بغل می آمد کشیدم کنار! فقط وقتی فهمیدم رانندهاش دارد حال عمهام را میپرسد، با کمک انگشتهایم برایش توضیح دادم که خوبند و جویای احوال مادر شما هستند… نزدیکهای هفتتیر ماشین را نگه داشتم تا مقداری احساساتی بشوم و برای دل خودم آخی آخی کنم. بعد از آن ته مَه ها ویگن و مرضیه و سایر فلاسفه ( جمع فسیل! ) را پیدا کردم و گذاشتم پخش شود تا حال قدیمیای که داشتم حیف نشود و بماند. هنوز بعد از یک هفته نشاطی که به برکت کارخانه پارس مشعل فرو رفته توی پاچهام بیرون نیامده. ممنون!
توضیحات
* از آنجا که مشهدیها همگی تهرانی و یا کلا غیر ایرانی هستند و نمیدانند آنجا چیاش به کجاست، لازمست برایشان توضیح بدهم که میدان آزادی همان است که سر ِوکیل آباد آنجاست! و ته وکیل آباد میخورد به؟… بله! طرقبهی عزیز.
* قلیون بادمجان: آناهیتا نمیتوانست اسانس قلیون را حدس بزند. برای راهنمایی گفتیم میوهاش بنفش است. پس فرمود: “بادمجان”؟
*ببخشید که انقدر علامت تعجب استفاده کردم!! :دی
میدانید که نوشتن بلاگ بدون پیوست، کار بندهی علیل نیست. پس این شما و این پیوست:
1. بهار و ترانه رفتند امریکا. ( به قول یک عملهای اصلا تو بگو “خارج” ) آن هم خانوادگی. حسودی ندارد؟ خب راستش داشت، اما بهار سری مجلات کارنامهاش را بخشید به من. حسودی را میدهم شما جوانترها بکنید.
2. عمو افشین اگر آمدید اینجا را خواندید یک ندا بدهید. یعنی نظرتان را بدهید ندا بیاورد. به جان خودم برایم مهم است.

بیان دیدگاه