in a sentimental mood
مجبور بودم بروم سر کار. به محض رسیدن رفتم از یک گور ِدوری آهنگ های غیر مشترک پیدا کرده ام برای گوش دادن. رییس آمد بالا سرم. گفت حال و احوال؟ جواب همیشگی خودش را دادم: اکسلنت. یک هو یک بغض به غایت کشنده ای آمد پرید وسط، چپ چپ نگاه کرد که اونجای آدم دروغگو. گفتم شما برو تو، بعدا صحبت می کنیم. گفت الا و لله همین الان. نفهم نمی فهمید. رفت بالا و دچار تغییرات شیمیایی شد و در غالب اشک چکید و فرت: آبروی نداشته ام رفت. رییس دهانش باز مانده بود که این چه طرز اکسلنت بودن است. خندیدم و گفتم بلا روزگاریه به هر حال. گفت می خواهی بروی کافه رو به رو و سریع برگردی؟ با خودم گفتم استغفرلله و بلند گفتم دست شویی را ترجیح می دهم. رفتم پایین. شدم میرتل گریان. زدم زیر گریه. می دانستم اوهو اوهو اوهو… هر روز همین ساعت بیدار می شود. اوهو. فین. اما اوهو امروز به بعد قرار نیست بردارد اوهو صبح بخیر بگوید. فییییییییین.
واقعي بود؟!
مثل هميشه لذت بردم، خوبه كمتر شخصيه موضوع عام داره ولي شايد مخاطب خاص هم داشته باشه!
كم مي نويسي زود به زود به روز كن.