▓▓▐ Fugue▓▐▓

یاد درخت های آبی

Posted in حکایت یاران by riba on ژانویه 21, 2008

نه اینکه فکر کنید من دانش آموز شر و بی انضباطی بودم، نه! مادر به آینده نورانی من امید وار و به کادر آموزشی مدارس بی اعتماد بود. این شد که سعادت تلمذ در مدارس مختلف کرج بزرگ نصیبم شد. دفترچه تلفن خاک خورده ای که در ردیف آخر کتابخانه پیدا کردم، فرا سیر شده از اسامی هم مدرسه ای هائی بود که تا همین چند وقت پیش یار دلانم مانده بودند. از آنجا که مکافات خانه همین دنیاست، وقتش رسیده چوبِ حوصله نداشتن ها و فر دادن هایم را بخورم… خیلی وقت است که سرزندگی و شادابی آن روزها برایم غیر قابل لمس شده… امروز از آن همه یار قدیمی و صمیمی فقط غزل مانده و خاطره هایش (شکرا جزیلا!)… آی خانم ها آقایان! عاجز ترینِ مردم منم! دختری که رفقای دلسوزش را از دست داد…
Advertisements

3 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. kamyarsayah said, on ژانویه 24, 2008 at 1:36 ب.ظ.

    و بازهم انگار کسی برایم مانده است
    .
    .
    نشانی اش را گم نکن

  2. azita said, on مارس 9, 2008 at 9:24 ب.ظ.

    elahiiii .cheghad naz minevisi dokhtar.neveshtehatmese khodet zibast va delneshin

  3. یوسف.م said, on آوریل 14, 2008 at 12:51 ب.ظ.

    ajibi dokhtar!!


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: