▓▓▐ Fugue▓▐▓

هفته خاکستری

Posted in Alone Again | Naturally by riba on فوریه 26, 2008
وقت نبود حال و احوال خودم را جدی بگیرم
فقط وقت کردم پرستار مهربانی باشم که مادرش به صورت نان-استاپ برایش دعا می کند
و حظ کنم از خواندن دزدانه و رندانه دست نوشته های برادر کوچکم
و مطلع نشوم نمره های درخشانم اعلام شده اند
و بزرگترین غصه را برای ژاله بخورم که «فاطی» صدایش می کنند
و فراموش کنم فقط با یک تلفن کلیه قبوض آب و برق خانه را بپردازم
و پشیمان شوم از انداختن کرمِ صله ارحام در جان اقوام و آشنایان
و تعجب کنم از پشتکار دختر همسایه در پوشیدن مانتو های مامان دوزش
و یادم برود قولی را که به خدا داده ام
و قسمت نشود با گواهینامه نصفه و نیمه ام رانندگی کنم
و از خواهرم بخواهم برای آقای افسر پیش-کروکی-کِش عشوه بیاید
و دلم از آن آسمانهائی بخواهد که همه اش ستاره است
و غذای محبوبم را با بغض فرو دهم
و زار بزنم به یاد یاران از دست رفته
و فاتحه بخوانم به چیزهای خوبی که بینمان نبود
و به روی خود نیاورم که دوست پسرم غیر قابل اتکاء شده
وباز هم نفهمم
.
.
.
که حالم واقعا بد است!…
Advertisements

4 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. غزل said, on فوریه 26, 2008 at 6:18 ب.ظ.

    خيلي خوب بود دختر…

  2. نگار said, on فوریه 27, 2008 at 8:50 ق.ظ.

    من فکر می کنم حالت بد بوووووود… الان تازه فهمیدی…

  3. amir said, on فوریه 29, 2008 at 3:29 ب.ظ.

    foghalade jaleb bod (;
    hala halet khobe?

  4. سعیده said, on مه 12, 2008 at 11:59 ق.ظ.

    به خاطر تو برای تمام افسرهای کروکی کش دنیا عشوه میام
    میدونی که من عشوه گری تمام عیارم!!


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: