▓▓▐ Fugue▓▐▓

The 13 ~

Posted in حکایت یاران by riba on مارس 9, 2008
باور کن آربی!… این سیزده با بقیه شان فرق می کرد، این سیزده را لازم نبود بدر کنم… ماندم در خانه و از بی توجهی اطرافیان لذت بردم… دغدغه هائی که تازگی داشتند، دلمشغولی های خوشمزه و آرامشی که بهم نخورد… حالا بیشتر از قبل حسودی می کنم به کسانی که عاشق بوده ای یا حتی دوست داشته ای و غصه می خورم که چرا این به قول تو «اتفاق» این قدر دیر رخ داده است… ما می توانستیم خیلی زودتر از این با هم به پیاده رویِ اشتباهی برویم و حرفهای بی مورد بزنیم و حواسِ هم را پرت کنیم… من می توانستم خیلی زودتر از اینها به شیرینی بودنت فکر کنم…
پیوست: اگر سطری حذف شده حتما دلیل داشته خب!
Advertisements

2 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. آربی said, on مارس 9, 2008 at 11:05 ب.ظ.

    راستش دروغ چرا؟

    من زودتر از این ها به شیرینی بودنت فکر کرده بودم.

    نمی دانم،

    می مانی؟

  2. سعیده said, on مه 12, 2008 at 12:31 ب.ظ.

    گر یک نفست ز زندگانی گذرد مگذار دمی که جز به شادمانی گذرد
    هشدارکه سرمایه سودای جهان عمر است چنانکه اش گذرانی گذرد
    حرف خیام ..شعر نیست به خدا اینقدر شکوه نکن !!!
    *:فونتت رو عوض کن همه چیش خوبه کوچولوئکم


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: