▓▓▐ Fugue▓▐▓

یک بار در هفته تو را نمی کشد

Posted in حکایت یاران by riba on مه 16, 2008
قبلا ها جوجه مادری داشتم که حرصم را می خورد و جمع و جورم می کرد، هم تو و هم خودش فکر می کردید عزیزتر است و مهم تر است و گاهی واقعا بود… نیست امروز و من نمی دانم کجاست و حالش جدا چطور است و کارهایش به چه ترتیب پیش می رود… او هم نمی داند هر شب به بهانه ای بالشتم را خیس می کنم وهسته تمام آلبالوها را در گلویم گیر می اندازم جوری که با هزار دانه اشک هم پایین نرود، نمی داند عمویی که ممکن بود مواظبِ تنهایی من باشد حواسش این ور نیست اصلا و سرش گرمست به مشتری های خودش.
جای خالی اش با هیچ هم کلاسی قدیمی و هیچ کتابخوان قهار و هیــــــــــــــــچ ترشی خوزستانی پر نمی شود، جایش خالی می ماند و من بر خلاف تصور این سوغاتی های خوشمزه را لیس نمی زنم تا همیشه…
پیوست برای رفیق قدیمی: دیدی؟؟ آخر شماره تلفنم 86 داره!
Advertisements

یک پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. خط سوم said, on مه 26, 2008 at 7:04 ق.ظ.

    جاش خالی نباشه دختر…
    حالیا مصلحت وقت در آن می بینم…که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: