▓▓▐ Fugue▓▐▓

نمردیم و گوله هم خوردیم

Posted in Alone Again | Naturally by riba on ژوئن 4, 2008

 

تو می تونی. تجربه نشون داده تو می تونی بدون من به کارات برسی، بدون من تصمیم های مهم بگیری، بدون من خوشحال باشی… اونم نه یه روز، دو روز… منم دارم قد می کشم. منم دارم یاد می گیرم. اما زمان می بره. تا اون زمان با آهنگ های قدیمی مون زار می زنم، برای بدبختی خودم زار می زنم، برای دوستهایی که نیستن زار می زنم… تا اون موقع برام مهمه که چی کار داری می کنی، برام مهمه که به فکرم بیفتی، برام مهمه که جام خالی باشه… اما بعدش که هم قد تو شدم، همه این حرفها بی معنی می شن… دیگه با «رو در و دیوار این شهر» بغض نمی کنم، اون موقع قر تو کمرم فراوون میشه… هم قد تو که شدم برات دعا نمی کنم، جدی می گم… دلت بسوزه راستی! تو حتی اگه بَل فلضِ محال دلت تنگ شد، نمی تونی مشروب بخوری! یَه یَه… هم قد تو که شدم، مثل خودت می شم… اگه یه روز صد و هفتاد سانت بی معرفتی از کنارت رد شد، قول می دی بهش سلام کنی؟…

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: