▓▓▐ Fugue▓▐▓

?any body there

Posted in مناجات نامه خواجه ریبا by riba on ژوئن 5, 2008

 

خدای عزیز

مامانی بود که شما را به من معرفی کرد. گفت شما به تکنولوژی ِ «اَوِیلِبل اِوری وِر» مجهزید و کلی هم خوشحال می شوید اگر بیاییم و درد دل کنیم و اختیار دارید این چه حرفیه. گفت شما خودتان این اتفاق های بامزه و گاها لوس را برای ما پیش می آورید تا ظرفمان را بزرگ کنید و استعدادهایمان را شکوفه بزنید و مارا حسابی به کمالات برسانید و آخرش هم پیش خودتان نمی گویید «یَه یَه» (کمال؟!! این مربی سی-شارپ چی شد پس؟) مامانی همچنین از شما به عنوان پیشتاز عرصه حل مشکلات یاد کرد و خلاصه خوب می دانست چگونه باید نوه خسته دل شکسته اش را تحریک کند تا بیاید شرح ما وقع بدهد خدمتتان.

آقای خدا، اکنون که شما این نامه را می خوانید، من در یکی از گندترین و سخت ترین مراحل زندگی ام به سر می برم. تنها کاری که از دستم بر می آید سپری کردن است؛ برای مثال من که نمی توانم این دفترچه مادربُرد را تنهایی ترجمه کنم، یا تمرین های عمو سیبیلو را یک شبه حل کنم، یا با این چند هزار تومان همه مایحتاجم را تهیه کنم و کلا با این زیر ابرو و سیبیلی که بهم زدم پایم را از خانه بیرون بگذارم، یا برگردم به پریروز و بگویم «البته که می آیم» یا برگردم به فروردین 87 و داد بزنم «حق نداری» یا حتی برگردم به اردیبهشت 86 و بگویم «شما به تعطیلات که حساس نیستید؟» می توانم برگردم؟ می توانم؟ بله، همانطور که می بینید نمی توانم.

آقای خدا، من چیز عجیب غریبِ سختی از شما نمی خواهم. فقط می شود دست مرا ول نکنید؟ می شود اینجا باشید؟ می شود وقتی کسی پرسید » چه خبر» جلو گریه ام را بگیرید؟ می شود آدمها را مجبور کنید هفته ای یک عالمه حالم را بپرسند؟ می شود جوجه مادرم هرجا که هست خوب باشد؟ می شود این تمرین ها را یکی محض رضای شما حل کند؟ می شود به این جماعت تازه وارد بفهمانید «عزیزم» برای ما پاستیل نمی شود؟ می شود تراموا دستش درد نکند؟ می شود سهراب را بزنید پس کله اش، بیاید با من بازی کند؟ می شود دست پریسا خوشگله هم درد نکند؟ می شود؟ برای شما که آخرشید اُفت دارد اگر نشود… والسلام.

Advertisements

4 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. تراموا said, on ژوئن 5, 2008 at 7:26 ب.ظ.

    دقت نکرده بودم وقتی با خدا حرف می‌زنیم باید بگیم محض رضای شما!

  2. sahandpotter said, on ژوئن 12, 2008 at 8:38 ق.ظ.

    عجب !!!! من که زنگ میزنم….آقای خدا آنسرینگ ماشینش جواب میدهد !!! هیچ وقت نیست !!! همیشه باید برایش پیغم بذارم !!!

  3. گمنامی گم نشده !... said, on ژوئن 25, 2008 at 12:04 ب.ظ.

    گوش کن:
    الا،ای رهگذر!منگر!چنین بر گورم!
    چه می خواهی؟چه میجوئی.در این کاشانه ی عورم؟
    چسان گویم؟چسان گریم؟حدیث قلب رنجورم؟
    از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن،
    نمیدانی!چه میدانی،که آخرچیست منظورم؟
    تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم!
    کجا میخواستم مردن!؟حقیقت کرد مجبورم!.
    فتادم در شب ظلمت،بقعر خاک ،پوسیدم
    زبسکه با لب محنت،زمین فقر بوسیدم…

  4. Somebody Like You said, on ژوئیه 10, 2008 at 2:33 ب.ظ.

    There Is No GOD … I Swear


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: