▓▓▐ Fugue▓▐▓

کنار میز تلویزیون مامانی اینا نشستم و گریستم*

Posted in حکایت یاران by riba on سپتامبر 9, 2008

پیش نوشت: این بلاگ صرفا جنبه آخی دارد و در سطح سواد تلامیذ دبیرستان “فردا” نوشته شده (اِهم…)
پس ز پیش نوشت: اسم یا شهرت (!) معلمین گرامی به نشانه ماچ و علاقه بُـلد نمایش داده می شود:
یادمه تنها کسی که به خودش زحمت ثبت اون روزها رو می داد من بودم! دلم نیومد تنهایی بخندم لعنتی های عوضی ِبوس! یادتونه روژین یکی از نامه های گروهیمون رو – که به مراتب از هر جزوه تنظیم خانواده ای پورنوتر بود- گذاشت لای سوتینش و گمش کرد و سکته مون داد؟** یادتونه یک هفته نان استاپ “حیف تو بود” رو خوندم و ضمیرهای ناخود آگاهتون به گاف رفت؟ (مخصوصا شما شیمای عزیز) یادتونه تمیز بودم و غذاهای دهن زده شده رو نمی خوردم؟ یادتونه یک بار ناغافل از همه جا لیوان آب وریدی سرماخورده سیبیلو رو سر کشیدم و اسباب شعف و خوشحالیتون شدم؟ یادتونه یک بار آقای کریمی درست در لحظه بلرزون اون سینه رو در کلاس رو باز کرد و من که پشتم به در بود رنجیده بودم که چرا دست نمی زنید؟ یادتونه یکی از تفریحاتمون پرواز به لوفتانزا بود؟! یادتونه روی کادو تولد ممس نوشتیم از طرف همه به جز مژده و عطیه؟ (عجب بی فرهنگ های باحالی بودیم) یادتونه فاعل صورت مسئله های جبر “فریبا” بود؟ پس یادتونه که آقای عنایتی من رو از همه تون بیشتر دوست داشت!!! یادتونه کولیایی رفت تا ما به کارهامون برسیم؟ یادتونه “خجسته مگه نداری گسسته”؟ یادتونه پریسا و شرزی جدل کردن؟ (این رو منم یادم نبود، شرزی گفت!) یادتونه خانم پرتویی آرزوی ازدواج من و غزل رو داشت؟ یادتونه مهکامه و هما باحركت هاي مخفيانه این آرزو رو برای خودشون عملی می کردن؟ یادتونه یک بار آقای وریدی عصبانی شد از کلاس سیزده نفره مون، یازده نفر رو اخراج کرد؟ یادتونه مژده با ماشین آقای کریمی می اومد؟ (اون موقع ها هنوز هرزگی شاخ و دم داشت!) یادتونه به مناسبت كادو تولدم 5.75 دیفرانسیل ترم اول شد 17 ؟ بوي سوختن باسن مژده بابت این لطف استثنايي کریمی به اينجانب رو يادتونه؟ یادتونه مانتوهای مشاور پیش دانشگاهی اِنجوی کالرز بود؟ (زرد، نارنجی، سوسنی، سبز فسفری…) نقاشی های منو رو بالای کتابهاتون، رو دفترهاتون، رو نیمکتهامون، روی دیوار کلاس یادتونه؟ یادتونه با استفاده از انگشت اشاره دست راستم آماده حضور در اجتماع می کردمتون؟ (تازه من فقط رو قسمت فوقانی تون کار می کردم) یادتونه بزرگی یکبار از پنجره خیابون من خوش شانس رو در حال رقص و دست و برعکس روی نیمکت خفت کرد؟ یادتونه نعلبکی هایی رو که تو راه ِآب آوردن برای معلم ها خیس می شد، با مانتوی سال اولی ها خشک می کردم؟ یادتونه کلاسمون تو مدرسه از همه کم جمعیت تر بود و بقیه فکر می کردند خیلی شاخ و باحالیم؟ یادتونه اصلا از همدیگه راضی نبودیم؟ یادتونه اصلا متحد نبودیم؟… خب… این ها رو که خوندم شوخی شوخی دلم براتون تنگ شد. آره دیگه! من هم آره!…

*: رودخانه پیدرا خیلی دور بود
**: این همه سوتین، این همه روژین! از کجا می فهمن تو رو گفتم؟؟

Advertisements

7 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. تراموا said, on سپتامبر 9, 2008 at 6:03 ب.ظ.

    یعنی تو و غزل با هم ازدواج کنین؟ گفتم هم‌جنس‌بازیا…!

  2. شرزی said, on سپتامبر 9, 2008 at 8:01 ب.ظ.

    خیلی خیلی حال داد…
    ولی من هیچوقت روزی که وریدی اخراجمون کرد رو یادم نمیاد!!!اصلا اون رود من بودم؟؟!!!

  3. ribaaa said, on سپتامبر 10, 2008 at 8:53 ق.ظ.

    ازدواج كردن كنايه از باهم بودن داره! معاون مدرسه مون دوست داشت همه اش با هم باشيم! با يه بغضي مي گفت «ايشالا جفتتون يك جا قبول شيد» كه جگرمون كباب مي شد!!ـ

    شايد نبودي شرزي… همه رو بيرون كرد جز شيما و مهكامه! به خاطر نداشتن تمرين!

  4. شیمولی said, on سپتامبر 12, 2008 at 3:26 ب.ظ.

    یادتونه چقدر منو به عنوان خر خون کلاس مسخره می کردین؟
    یادتونه برنامه منو کش رفتین ؟
    یادتونه من موی مژده رو می دیدم یاد حنا دختری در مزرعه می افتادم؟
    یادته من چقدر حال می کردم میز اول بشینم؟
    یائته همیشه کتاب ادبیات منو امانت می گرفتین؟
    یادته اون موقع یعنی همون 3 سال پیش بعضیامون اینقدر ان نبودیم؟
    ریبا مرسی بابت بلاگ که کلی به من حال دادی مادری!

  5. sahand said, on نوامبر 1, 2008 at 5:05 ب.ظ.

    انقدره با مزه بودی و ما خبر نداشتیم؟؟؟
    با مزه بود!!!
    چقدر شما شیرین کاری داشتین!!

  6. saeedeh said, on سپتامبر 22, 2009 at 8:34 ق.ظ.

    یادته عشق اول و آخرت حامد کاویان پور بود؟
    یادته بهش زنگ زدیم گفت اشتباست؟(نامرد)
    یادته به کلیایی چشم غره میرفتی و ازت حساب میبرد؟
    یادته حبی با خاروندن سرش ارضا میشد
    من تمام خاطراتت رو از حفظم حتی یادمه که …ولش کن فربد بود

    • riba said, on اکتبر 4, 2009 at 12:24 ب.ظ.

      سعیده؟ کسی مجبورت کرده اینطور آبروی منو ببری؟؟
      حالا مثلا قضیه حامد کاویانپور رو نمی گفتی نمی شد؟
      البته خدا رحم کرد راجع به سجاد عزیززززززززززم چیزی نگفتی!
      راست می گی… ارغاسم حبی رو یادم نبود

      می دونم همه خاطره هام رو حفظی. همین استفاده هایی که از حافظت می کنی، منو کشته
      دوست دارم جدی. خیلی دوست دارم خواهری


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: