▓▓▐ Fugue▓▐▓

ریبا کَن یو کیپ مای فاکین سیکرت؟*

Posted in camel-see-not-see-:D by riba on دسامبر 31, 2009

بچهی یکی از مهمانها روانی بود. سیمهای باند را گاز میگرفت به قصد عشق و حال، باتری کنترلها را در میآورد چون میتوانست، باربیهای حنا را می برد زیر میز ترتیب میداد ( تقریباً از همان نظر ) نشکستنیها! نشکستنی ها را با چنان مهارتی میشکست که مهمان بادیبیلدینگمان لنگ میانداخت، خلاصه تا یک ساعت بعد از ورودش آنقــــــــــدر آتش سوزاند و آنقدر صدای رُد-رانر درآورد که موفق شد لبخند را از لبان ننهبابای شنگول ِخودش هم برباید. به خود آمدم و دیدم فشارم افتاده پایین. دیدم سرم سوت می کشد چه سوتی. به برادر گفتم حواس همه را پرت کن تا من بروم اَس ِاین بزغاله را کیک کنم ( گیرم مجازاً ) بلکه آرامش بگیرم. او که میدانست چقدر از بچهاَنوهای اهلینشده متنفرم پیشنهاد داد بشینم سر جام و گُرخوندن بچه را بسپارم به خودش. القصه بنده بر حسب عادت ِاین روزها صحبت «محمود در کپنهاک چه گفت» راه انداختم و برادر رفت تا پسرک را ادب کند. مهمانها داشتند بحث را با غصه و نچنچآبرومونرفت دنبال میکردند، درحالی که کلیوم هوش و حواس مجری بحث ( با منی؟ ) پیش برادرش بود. سوژه از ماموریت برگشت و با افتخار اعلام کرد: اومدم دعواش کنم، دیدم دهنش بو پیپی گربه میده، منم بهش گفتم «گه خوردی؟» هاهاها… ذوقی داشت بابت تضعیف روحیه کردن فسقلبچه. کارش به نسبت انتظاراتم مسخره بود، کم بود، اما آنقدر بود که باقی مهمانی را با به خاطر آوردنش بگذرانم. آما… خانواده بچه به بهانه من مست و تو دیوانه و رانندگی نمیشه کرد و خطر داره حسن تلپ شدند و نرفتند. آن شب لعنتی به زور قرص و نوار قصه خوابم برد… ( از اینجا به بعد را فربد برایم تعریف کرد، البت حرفش را با جملهای که در عنوان نوشتهام آغاز کرد طفلی! ) فردای آن روز نکبتی برادر پسرک را خفت میکند در حال پرش روی کوسن جدیدگرونهای ( خیلی گرون! ) پذیرایی. می پرد سمتش و بلندش میکند و میگوید «چـِغغغغغغغغلطی میکنی؟» ( سوال: شما صبح که بیدار میشوید دهانتان بوی مسفاک و گلاب و هل میدهد؟ نمیدهد! ) بچه لحظهای مکث میکند و بعد با لهجه اصفهانی غلیظش میفرماد: «گه خوردی؟»

Advertisements

14 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. مورچه ی سیاه said, on دسامبر 31, 2009 at 10:59 ب.ظ.

    آخی…طفلی بچه هه…من یاد وقتی افتادم که برادر بنده به جای اینکه بگه گه خوردی زد زیر گوش بچه ی بیچاره…انقد دلم گرفت…!!!!بابا بچه ها باید خونه رو بترکونن!وگرنه حتما مریضن!!!!!

  2. گلاب said, on ژانویه 1, 2010 at 11:50 ب.ظ.

    اوه اوه/ داغ دلم تازه شد. آخه مام ازین تخم جن ها یه دونه داریم. پسر عمومه. و متاسفانه زیاد می بینمش

  3. mmb said, on ژانویه 3, 2010 at 8:31 ق.ظ.

    با سلام:
    خواهشمندم خواهر عزیز و گرامیم یا متن ننویس یا اگر مینویسی درست بنویس .شما نه تنها عفت کلام را حفظ نمیکنید بلکه با جملاتی زشت تمام جامعه متن نویسان را به افتضاح کشانده اید.
    خواهشمندم یا کلام خود را تصحیح کنید یا در کل قید متن نوشتن را بزنید و به صاحت مقدس متن نویسان توهین نفرمایید . که حضرت ابو سعید ابوالخیر در چنین هنگامه ای میفرماید:
    گر بر مثلی سگی میان دریا برود
    دریا نشود پلید و سگ قرق شود

  4. mmb said, on ژانویه 3, 2010 at 8:36 ق.ظ.

    با عرض پوزش در نوشتن شعر خطایی جز رخ داد که بدین روش اصلاح مینمایم:
    گر سگ به مثل درون دریا برود
    دریا نشود پلید و سگ غرق شود

    باز هم به سبب تایپ اشتباه پوزش فراوان میطلبم

  5. مجتبی ( وروره گیــس ) said, on ژانویه 3, 2010 at 4:01 ب.ظ.

    :))

    سلام به داداش برسون بگو خوب ضایع شدی ؟! 😀 حالت جا اومد ؟! ;))

    بهش بگو از قوله من از هر دست بدی از همون دست می گیری عزیزم …

    ما هم یه دونه از اون سرتق هاش رو تو خونه داریم ؛ اگه تو یه روز نتونستی تحمل کنی الان من دارم پنج سال یه سرتق شیطون و شیرین رو تحمل می کنم … 😀

  6. زاغچه said, on ژانویه 4, 2010 at 9:44 ق.ظ.

    خوب،يادگيري بچه هه خيلي سريع بوده!:دي

  7. سیاوش said, on ژانویه 11, 2010 at 10:43 ق.ظ.

    عالی ((:

  8. ز ذ said, on ژانویه 18, 2010 at 11:11 ق.ظ.

    اولش ديدم خيلي حالت عصبي داره تا طنز. اما تا آخر كه خوندم كلي خنديدم.
    آي لايك يور استايل

  9. طنز نویس قدیمی said, on فوریه 2, 2010 at 7:10 ق.ظ.

    آفرین قلم شیرینی داری ، موفق باشی ، سری هم به ما بزن خوشحال میشوم .

  10. Anna said, on فوریه 3, 2010 at 9:07 ق.ظ.

    یعنی عاشقتم ریبااااا
    نوشته هات حرف ندارن
    کلی خندیدم

  11. سهراب said, on مارس 3, 2010 at 3:26 ب.ظ.

    سلام خوب هستید . اول تحسینت میکنمت به خاطر خوب نوشتنت دوم انتقاد ت میکنم به خاطر قاطی نوشتنت سوم پیشنهادت می کنم به خاطر توجه به دوم . موفق باشی . یه سر به ما بزنی خوشحال میشم .

  12. افشين said, on سپتامبر 18, 2010 at 11:48 ق.ظ.

    عالي نوشتي, اي كاش وقت بذاري براي نوشته هاي بلند تر، مثل يك داستان كوتاه

  13. angelnaak said, on مه 27, 2011 at 5:38 ب.ظ.

    to dige ghalat mikoni az neveshtehat vase man nakhoni!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: