▓▓▐ Fugue▓▐▓

Posted in از رنجی که می بریم by riba on مارس 5, 2011

مادر می خواست برای افسانه زعفران ببرد. گیر گیر که تو هم بیا شله زرد هم بزن. نه به این خاطر که اعتقاد دارد، بل به این خاطر که باز کردن در پارکینگ برایش شکنجه روحی محسوب می شود و از آنجا که فربد درک نمی کند، فریبا به مثابه ریموت. پوفففففف… گفتم خواهرم پشتکارت را. بعد فکر کردم حالا که قرار است از در آپارتمان بیرون بروم، یک هو تا آن سر شهر هم بروم دیگر. بانو نورا جونز بی توجه به زمان و مکان و با توجه به هوای ابری برایم «دیسمبر»اش را می خواند. اشک های من که معرف حضورتان هست؟ تصویر خیابان را برایم فلو می کردند. از ماشین پیاده شدم و آمدم از خیابان رد شوم که چشمم افتاد به دختری که پشت پژوی کثافتش ( کثیف لطیف تر است البته ) در حال سیگار کشیدن بود و به ریخت من نگاه می کرد. با دستم ادای دوُدیدن درآوردم و اشاره کردم خوشا به حالت. اشاره کرد بیا خوب. اشاره کردم آخ جون. به محض آنکه ماشینش را زد کنار، فکرهای عجیب غریب حمله کردند: اگر سیگارش بی هوش کننده باشد و طرف بدزدتم و کلیه ام را مفت مفت بفروشد چه؟ با خودم گفتم به درک، برو بخوردت روانی. رفتم توی ماشینش، یه نخ وینستون لایت داد و خندید. خوشگل تر شد. خوشم آمد. گفتم می خواهی بیایی خانه دایی من شله زرد پزان؟ بغض کرد و گفت دلش هوس شله زردهای مادر خدابیامرزش را کرده. هر چه زده بودم پرید. اَه. گفتم شله زردهای زن دایی ام رودست ندارند ها! گفت گم شوم بیرون ببیند بابا. تف به معرفتش. از ماشینش زدم بیرون و به سان گنجشکی باران خورده راه ِمزخرفم را ادامه دادم. بی که کسی باشد بغلم کند و دنده هایم را بشمارد که ببیند کدامش کم شده آیا.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: