▓▓▐ Fugue▓▐▓

باشگاه منتظر ماست، بیا تا برویم

Posted in کودکانه by riba on آوریل 26, 2009

تو واقعا 60 کیلویی؟ مگه چه گهی خوردی؟؟!

Advertisements

آه اصغر…

Posted in Alone Again | Naturally, Under A Veil, کودکانه by riba on ژانویه 28, 2009

با بغل دستي نشسته بوديم پاي صحبت هاي فقيد ِنفهم و جهنمْسرخود: استاد جيم (ت*). مجبور بوديم – مي دونم كه ميفهميد – استاد با جديت تمام داشت از كساني كه به ماهيت وجود خدا شك داشتند، سراغ كد خدا را مي گرفت (يعني از قيامت كبري مي گفت ديگه، انقدر سخت بود؟). من هم داشتم سلكشن قديمي ام (گوگوش-فرهاد-گوگوش-گوگوش) را گوش مي دادم. بين دو تا از آهنگ ها شنيدم كه استاد فرمودند: اصحاب يمين با كساني كه دوست دارند محشور مي شوند! بغل دستي برگشت و با كنجكاوي براندازم كرد. يعني “چته؟”. صداي نگنجيدن من در پوستم را شنيده بود گويا. با اينكه مسلما به او مرطوبي نبود – سلام دايي بهروز وثوقي تو همسفر، سلام بهروز من خيلي دوست دارم به خدا – از دهانم در رفت كه “يوووووووو! اگر مفرد ِاصحاب (صحب؟) باشم و اگر يمين باشم بالاخره با آقاي دوست محشور مي شوم.” خب ديگر تا همين جا بس است. قسمت كركر خنده بغل دستي را دوست ندارم تعريف كنم. نكته ماجرا حس نوستالژيكي بود كه بعد از اين اقرار سراغم آمد. انگار از آخرين بار كه جايي نوشتم “فريبا-اصغر” يا فريبا را كشيدم در كنار اصغر يا انقدر از ته دل اصغري را خواستم روزها و روزها و روزها مي گذرد.
پيوست (دست به دست بديد برسه به قوه مجريه اون دنيا): اگه آقاي دوست نخواد با من محشور بشه چي؟ هان؟ هان؟؟
*: تو روحه ان شاء الله

The Show Must Go On ~

Posted in Alone Again | Naturally, کودکانه by riba on ژانویه 11, 2009

ريباي سه ساله

you want to go out friday ~

Posted in Alone Again | Naturally, کودکانه by riba on دسامبر 21, 2008

مادر غين گفت اگر مي خواهي برايش كتا ب بخري و نمي داني چه كتابي ذوق مرگش مي كند، برو جلو قفسه كتاب فروشي و به كائنات بگو “كائنات با آگاهي خود، كمك كنيد تا كتاب مورد علاقه غين را پيدا كنم” بعد چشمت به هر كدام افتاد بچسب كه چسب تو راست. من هم با اعتماد به نفس مثال زدني در حضور انبوه فروشندگان “بهمن” اين كار را كردم. خواننده اي كه شما باشيد -سلام جواد يساري- حاصل تفال نه تنها غين را ذوق مرگ نكرد، لجش را در آورد كه چرا از خودم نمي پرسي و اينها را دارم و اي بابا ريبا!! از آنجا كه بنده بسيار كِرمَكو بودم، خوشم آمد و اين روش را هي تكرار كردم! دفعات اول نتيجه به همان مزخرفي بود، اما كم كم كائنات از خواب بيدار شدند و حالي به حول تفالات شخمي ام دادند. خلاصه بَه بَه به اين روش خرافاتي! تِراي ايت فور فيري!
پَياويست (جمع مكسر پيوست):
0.همه اينها مال كسي نيست جز رفيق نارفيقم!
1. اگر نسرين ساكت مي شد و باهام حرف نمي زد ناراحت نمي شدم. انصافا نمي شدم. اما تو تويي! الكي-داداش ِبزرگتر! روباه! تو هميشه براي اين ريباي غرغرو تافته جدا بافته بودي! -من هنوز هم يك سري غر ِمخصوص ِتو دارم كه به هيچ احد الناسي نمي زنم- دوست داشتن اون جوجه و حرف زدن با من چه منافاتي داره؟ ممكنه ميسد كال هات به من توهم عاشقيت بدن؟ ممكنه بهت بگم دوسش نداشته باش؟! نه والله!… نمي فهمم! جدا نمي فهمم! (لازم نبود بگم “جدا” تو كه مي دوني خنگم) خب… مـــــــــــن، دلم مي خواست اقلا مي گفتي “احمق جون، تموم شد” يا براي اينكه پر رو نشم “احمق” ِخالي. نمي گم نرو، تو چند وقت پيش يك جايزه بهم دادي كه با فكر كردن بهش مي تونم تا آخر عمر سوت بزنم و خوشبخت باشم! فقط مي خوام بدونم “چرا”!
2. زري مامان؟! بزن تو ملاجش بي معرفت رو!
3. آيا امام رضا وجود داشت؟ چرا؟ (از كجا معلوم؟ شرح دهيد.)
4.“تو كه چشات اينجوري نيگاي آدم مي كنه”
5.حواست نبود، تو مسيج سند تو آلي كه دادي، منو هم بغل كردي! يَه يَه…
6. جوجه ات از اون دختراست كه فقط ميره سقا خونه. هيچ وقت لب جاجه رود نديدمش. خسته كننده نيست؟ (شوخي كردم بابا! خسته كننده نيست!)
7.بازم غلط ديكته داشتم؟؟

از عكسي كه مي گيريم*

Posted in کودکانه by riba on اکتبر 23, 2008

بعضي از عكس ها نه كيفيت دارند، نه كوفت و نه زهر مار! حتي شايد به نظر حرفه اي تر ها (فك كن كه بگم «سلام پريسا»!) چيپ و لوث باشند. اما آدم دوستشان دارد. يعني خودشان مي پرند گوشه دل آدم. اين عكس از همان لحظه تولد، با «اي جان جان» بنده رو به رو شد. حالا خيالم راحت است كه اگر بعد از بيست سال زندگي سرم را گذاشتم زمين و مُردم، يك جوجه هارموني از رژ جان، لباس جان وعلی الخصوص دست عزيزم -كه در هيچ شرايطي من را تنها نذاشت- در اين دنيا بر جا مانده تا داغ دل داغديده گان را تازه كند. طبيعيست اگر در پوست خود نگنجيده، لپ عكاس را گاز بگيرم.
*:سلام جلال آل احمد

صمد در مترو

Posted in کودکانه, حکایت یاران by riba on ژوئیه 6, 2008

هیشکی نمی تونه مثل مو نقاشی بکشه
با تشکر بیژه از شهرزاد که طرح داد و نوشت و پایش را در عکس جا گذاشت! (راضــیم ازت)

insomnia ~

Posted in کودکانه by riba on ژانویه 14, 2008
شبها که همتون خوابین، ریبا کوچولو بیداره…… فردا صبح هم امتحان آمار… آره عزیزم همونی که ترم پیش افتادم!… کی میدونه؟ شاید مامان خودش پایه باشه برم مسافرت… سارا باهام ناراحته، آخه یادم رفت بهش زنگ بزنم. تولدش از الان مبارک… کم خوابی دارم، چشمام میسوزه… خودم هم با فربد ناراحتم! بستنیمو خورد… برام چائی میاری؟…
پیوست: تمام دنیا یک طرف تو یک طرف ع َزیزم ع َزیزم!…