▓▓▐ Fugue▓▐▓

in a sentimental mood

Posted in Alone Again | Naturally by riba on اوت 24, 2010

مجبور بودم بروم سر کار. به محض رسیدن رفتم از یک گور ِدوری آهنگ های غیر مشترک پیدا کرده ام برای گوش دادن. رییس آمد بالا سرم. گفت حال و احوال؟ جواب همیشگی خودش را دادم: اکسلنت. یک هو یک بغض به غایت کشنده ای آمد پرید وسط، چپ چپ نگاه کرد که اونجای آدم دروغگو. گفتم شما برو تو، بعدا صحبت می کنیم. گفت الا و لله همین الان. نفهم نمی فهمید. رفت بالا و دچار تغییرات شیمیایی شد و در غالب اشک چکید و فرت: آبروی نداشته ام رفت. رییس دهانش باز مانده بود که این چه طرز اکسلنت بودن است. خندیدم و گفتم بلا روزگاریه به هر حال. گفت می خواهی بروی کافه رو به رو و سریع برگردی؟ با خودم گفتم استغفرلله و بلند گفتم دست شویی را ترجیح می دهم. رفتم پایین. شدم میرتل گریان. زدم زیر گریه. می دانستم اوهو اوهو اوهو… هر روز همین ساعت بیدار می شود. اوهو. فین. اما اوهو امروز به بعد قرار نیست بردارد اوهو صبح بخیر بگوید. فییییییییین.

Advertisements

Posted in Alone Again | Naturally by riba on دسامبر 26, 2009

شب یلدای بی بابابزرگ

آخه چرا مُردی؟ نمی شد نمیری؟
عزیز خطاب به عکس بابابزرگ

پاسداری شده: یک سال گذشت و یا تو که بی وفا نبودی پدر سگ

Posted in Alone Again | Naturally, حکایت یاران by riba on ژوئیه 15, 2009

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

برای نمایش دیدگاه‌ها گذرواژه را وارد کنید.

آه اصغر…

Posted in Alone Again | Naturally, Under A Veil, کودکانه by riba on ژانویه 28, 2009

با بغل دستي نشسته بوديم پاي صحبت هاي فقيد ِنفهم و جهنمْسرخود: استاد جيم (ت*). مجبور بوديم – مي دونم كه ميفهميد – استاد با جديت تمام داشت از كساني كه به ماهيت وجود خدا شك داشتند، سراغ كد خدا را مي گرفت (يعني از قيامت كبري مي گفت ديگه، انقدر سخت بود؟). من هم داشتم سلكشن قديمي ام (گوگوش-فرهاد-گوگوش-گوگوش) را گوش مي دادم. بين دو تا از آهنگ ها شنيدم كه استاد فرمودند: اصحاب يمين با كساني كه دوست دارند محشور مي شوند! بغل دستي برگشت و با كنجكاوي براندازم كرد. يعني “چته؟”. صداي نگنجيدن من در پوستم را شنيده بود گويا. با اينكه مسلما به او مرطوبي نبود – سلام دايي بهروز وثوقي تو همسفر، سلام بهروز من خيلي دوست دارم به خدا – از دهانم در رفت كه “يوووووووو! اگر مفرد ِاصحاب (صحب؟) باشم و اگر يمين باشم بالاخره با آقاي دوست محشور مي شوم.” خب ديگر تا همين جا بس است. قسمت كركر خنده بغل دستي را دوست ندارم تعريف كنم. نكته ماجرا حس نوستالژيكي بود كه بعد از اين اقرار سراغم آمد. انگار از آخرين بار كه جايي نوشتم “فريبا-اصغر” يا فريبا را كشيدم در كنار اصغر يا انقدر از ته دل اصغري را خواستم روزها و روزها و روزها مي گذرد.
پيوست (دست به دست بديد برسه به قوه مجريه اون دنيا): اگه آقاي دوست نخواد با من محشور بشه چي؟ هان؟ هان؟؟
*: تو روحه ان شاء الله

The Show Must Go On ~

Posted in Alone Again | Naturally, کودکانه by riba on ژانویه 11, 2009

ريباي سه ساله

you want to go out friday ~

Posted in Alone Again | Naturally, کودکانه by riba on دسامبر 21, 2008

مادر غين گفت اگر مي خواهي برايش كتا ب بخري و نمي داني چه كتابي ذوق مرگش مي كند، برو جلو قفسه كتاب فروشي و به كائنات بگو “كائنات با آگاهي خود، كمك كنيد تا كتاب مورد علاقه غين را پيدا كنم” بعد چشمت به هر كدام افتاد بچسب كه چسب تو راست. من هم با اعتماد به نفس مثال زدني در حضور انبوه فروشندگان “بهمن” اين كار را كردم. خواننده اي كه شما باشيد -سلام جواد يساري- حاصل تفال نه تنها غين را ذوق مرگ نكرد، لجش را در آورد كه چرا از خودم نمي پرسي و اينها را دارم و اي بابا ريبا!! از آنجا كه بنده بسيار كِرمَكو بودم، خوشم آمد و اين روش را هي تكرار كردم! دفعات اول نتيجه به همان مزخرفي بود، اما كم كم كائنات از خواب بيدار شدند و حالي به حول تفالات شخمي ام دادند. خلاصه بَه بَه به اين روش خرافاتي! تِراي ايت فور فيري!
پَياويست (جمع مكسر پيوست):
0.همه اينها مال كسي نيست جز رفيق نارفيقم!
1. اگر نسرين ساكت مي شد و باهام حرف نمي زد ناراحت نمي شدم. انصافا نمي شدم. اما تو تويي! الكي-داداش ِبزرگتر! روباه! تو هميشه براي اين ريباي غرغرو تافته جدا بافته بودي! -من هنوز هم يك سري غر ِمخصوص ِتو دارم كه به هيچ احد الناسي نمي زنم- دوست داشتن اون جوجه و حرف زدن با من چه منافاتي داره؟ ممكنه ميسد كال هات به من توهم عاشقيت بدن؟ ممكنه بهت بگم دوسش نداشته باش؟! نه والله!… نمي فهمم! جدا نمي فهمم! (لازم نبود بگم “جدا” تو كه مي دوني خنگم) خب… مـــــــــــن، دلم مي خواست اقلا مي گفتي “احمق جون، تموم شد” يا براي اينكه پر رو نشم “احمق” ِخالي. نمي گم نرو، تو چند وقت پيش يك جايزه بهم دادي كه با فكر كردن بهش مي تونم تا آخر عمر سوت بزنم و خوشبخت باشم! فقط مي خوام بدونم “چرا”!
2. زري مامان؟! بزن تو ملاجش بي معرفت رو!
3. آيا امام رضا وجود داشت؟ چرا؟ (از كجا معلوم؟ شرح دهيد.)
4.“تو كه چشات اينجوري نيگاي آدم مي كنه”
5.حواست نبود، تو مسيج سند تو آلي كه دادي، منو هم بغل كردي! يَه يَه…
6. جوجه ات از اون دختراست كه فقط ميره سقا خونه. هيچ وقت لب جاجه رود نديدمش. خسته كننده نيست؟ (شوخي كردم بابا! خسته كننده نيست!)
7.بازم غلط ديكته داشتم؟؟

كجا برم؟ آمريكاي من تويي!!

Posted in Alone Again | Naturally, حکایت یاران by riba on اکتبر 19, 2008

اول: داشتيم خوشي مي كرديم. سرم روي پاهاي تو بود. روي شلوار باباي هادي-هدي. آرووم بودي. اونقدر كه مي شد با لاله گوشت بازي كرد. مي شد مجبورت كرد دمي ِآويشن بخوري. مي شد به هواي سردي اتاق توي بغلت گم شد. مي شد فراموش كرد دندون درد لعنتي رو… مي شد خوشبخت بود. مي شد و هيچ زحمتي نداشت. مثل قورت دادن هسته انگور وسط فيلم هاي دوف دوفي…
سوم: گريه ام كه بند اومد، رفتي. ناهار نخورده و بوس نداده رفتي. تنهايي ام با ابَر-جايزه اي كه ترانه داد وشكلات هايي كه برام دزديدن قابل پر شدن نيست. راحتي اي كه روش لم دادم دو نفره ست…

پيوست: “دوم” به هيچ كس ربطي نداره! حتي به خودم دوست عزيز!!
پيوست (به جون ماماني): امروز صبح كه آلارم گوشيم روشن شد، پريدم روش كه يك وقت صداش بيدارت نكنه! نبودي… مي شه دلت برام بسوزه؟
پيوست براي سيستر: نه! خوبه، خوبه… آفرين!! (تاكيد روي ف) +‌ بي تِربيت +‌ اوه اوه سعي ده، سوتي نده سعي ده!!

از تو گفتن ها

Posted in Alone Again | Naturally by riba on اکتبر 4, 2008

شما كه ايران را ترك كرديد خاله شهره آمد. با مهرباني اِگزجره يك عزيز ِبرگشته از سفر موهايمان را هرس كرد. زد. به قول اطرافيان پي پي كرد به استايلي كه بهم زده بوديم… براي همين است كه آفتابي نمي شويم. براي همين است كه قايم شده ايم پشت قطعي تلفنمان و جيك و جيك نمي كنيم. هر چه نباشد برگه برنده مان سوخته است آقا…
احيا بازي ِشب قدر بهانه بود؛ گولتان زديم. فقط دلمان تنگ شده بود. صدا جانتان را كه شنيديم بدتر هم شد. عكس هايتان را نگاه كرديم بدترتر شد. رفتيم خودمان را چپانديم توي بغل خدا. قُلپ قُلپ گريه كرديم كه از اين تنهايي هزار ساله خسته ام و اگر راست مي گويد شما كي از فرنگ بر مي گرديد؟ قبول كرد كه شورش را در آورده. مرد ِعمل شد. رفيق جان را برگرداند. ونوس را گذاشت سر راهمان. سبزعلي را فرستاد جهنم. پاستيل بارانمان كرد. ماشينمان را بيمه بدنه كرد. موقعيت شغلي هاي معركه برايمان پيش آورد. سايزمان را دو تا كم كرد. هيت هاي پالپ فيكشن را برايمان جور كرد. خلاصه تا جايي كه مي توانست عزت چپانمان كرد. حواسش نبود تنها كه بمانيم، هيچ چيز جاي خالي “چه رنگي پوشيدي” شما را برايمان پر نمي كند. بي تابي عادتمان شده. شما گفتيد عادت چيز خطرناكي ست. نگرانيم آقا…

بیایید همه با هم خارجی باشیم!

Posted in Alone Again | Naturally, حکایت یاران by riba on ژوئن 27, 2008

شعار امروز ما: مورد خیانت واقع می شوم، پس هستم

پاسداری شده: آقای شهردار؟ شماره شناسنامه تون رو وارد کنید.

Posted in Alone Again | Naturally by riba on ژوئن 9, 2008

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

برای نمایش دیدگاه‌ها گذرواژه را وارد کنید.