▓▓▐ Fugue▓▐▓

نمردیم و گوله هم خوردیم

Posted in Alone Again | Naturally by riba on ژوئن 4, 2008

 

تو می تونی. تجربه نشون داده تو می تونی بدون من به کارات برسی، بدون من تصمیم های مهم بگیری، بدون من خوشحال باشی… اونم نه یه روز، دو روز… منم دارم قد می کشم. منم دارم یاد می گیرم. اما زمان می بره. تا اون زمان با آهنگ های قدیمی مون زار می زنم، برای بدبختی خودم زار می زنم، برای دوستهایی که نیستن زار می زنم… تا اون موقع برام مهمه که چی کار داری می کنی، برام مهمه که به فکرم بیفتی، برام مهمه که جام خالی باشه… اما بعدش که هم قد تو شدم، همه این حرفها بی معنی می شن… دیگه با «رو در و دیوار این شهر» بغض نمی کنم، اون موقع قر تو کمرم فراوون میشه… هم قد تو که شدم برات دعا نمی کنم، جدی می گم… دلت بسوزه راستی! تو حتی اگه بَل فلضِ محال دلت تنگ شد، نمی تونی مشروب بخوری! یَه یَه… هم قد تو که شدم، مثل خودت می شم… اگه یه روز صد و هفتاد سانت بی معرفتی از کنارت رد شد، قول می دی بهش سلام کنی؟…

Advertisements

آنچه آقایان خواسته اند

Posted in Alone Again | Naturally by riba on مه 24, 2008

~ ریبا ایز کراینگ! ~ 

 

~ Tanks Fer Da Memories ~

Posted in Alone Again | Naturally by riba on آوریل 9, 2008

عطر خوشِ زن
عطر خوشِ …
چیزی نذاشته ای
رازی نمانده
خاطره ای که
حضور من خاطره اش کرده باشد
تا در بی تابی های کودکانه
با فکر کردن به لحظه ای ذهنت مشغول آنها می شود
تسلی یابم
و گول بخورم… که تو هم دلتنگ می شوی
.
سخاوت بی نهایتت
به هر رفیقی
-تنها با در دست داشتن پاسپورت بهشت-
سهمی از رازها و خاطراتمان بخشیده است
.
قطعا اشتباه از من بود
ریگ های کفشم را در آوردم
و عاشقانه
شریک شما شدم
.
چارلی… چارلی…
زنده ماندن
در آرزوی تانگوئی که نمی رقصیم
و فراری که نخواهیم راند
هیـــچ لطفی ندارد…

درد می پیچد در دلمان یکهو…

Posted in Alone Again | Naturally by riba on آوریل 4, 2008
روزهای مستی گذشت
شراب ترک شد
توت فرنگی، مزه که نباشد دل آدم را می زند
حتی توت فرنگی ای که من باشم
.
تمام شد
بی هــــــــیچ اخطار قبلی
باور کردم شرف آدمیزاد، قابل اعتقاد نیست
.
من
آدم بزرگ های مست را بیشتر دوست دارم
آدم بزرگ های راستگو
آدم بزرگ های دوست داشتنی
.
کات!!…
بی خبر
تماما مخصوص
در اوج اعتقادی که به ثبات رابطه بود
در اوج عاشقیتی که هـیچ کم نداشت
.
تمام شد
هاریبو ورشکست می شود
دیگر به بلعیدن پاستیل های خاطره اندودش علاقه ای ندارم
.
دلتنگی امانم را می بُرد
من
امان هم سفر هایم را
.
یاد آوری: همگی شاهدین که من شاعر نیستم و همونطور که خوندید چیزی که نوشتم شعر نیست. فقط یکم دلم گرفته بود! همین.

هفته خاکستری

Posted in Alone Again | Naturally by riba on فوریه 26, 2008
وقت نبود حال و احوال خودم را جدی بگیرم
فقط وقت کردم پرستار مهربانی باشم که مادرش به صورت نان-استاپ برایش دعا می کند
و حظ کنم از خواندن دزدانه و رندانه دست نوشته های برادر کوچکم
و مطلع نشوم نمره های درخشانم اعلام شده اند
و بزرگترین غصه را برای ژاله بخورم که «فاطی» صدایش می کنند
و فراموش کنم فقط با یک تلفن کلیه قبوض آب و برق خانه را بپردازم
و پشیمان شوم از انداختن کرمِ صله ارحام در جان اقوام و آشنایان
و تعجب کنم از پشتکار دختر همسایه در پوشیدن مانتو های مامان دوزش
و یادم برود قولی را که به خدا داده ام
و قسمت نشود با گواهینامه نصفه و نیمه ام رانندگی کنم
و از خواهرم بخواهم برای آقای افسر پیش-کروکی-کِش عشوه بیاید
و دلم از آن آسمانهائی بخواهد که همه اش ستاره است
و غذای محبوبم را با بغض فرو دهم
و زار بزنم به یاد یاران از دست رفته
و فاتحه بخوانم به چیزهای خوبی که بینمان نبود
و به روی خود نیاورم که دوست پسرم غیر قابل اتکاء شده
وباز هم نفهمم
.
.
.
که حالم واقعا بد است!…