▓▓▐ Fugue▓▐▓

مامان لطفا من رو نخور

Posted in camel-see-not-see-:D by riba on فوریه 6, 2010

– اَه چه بویی! سیگار کشیدی؟؟
– وااااا… معلومه که نه… آهان بوی سیگار شیداست. تو ماشینم سیگار کشید
– بدو بدو دوش بگیر ببینم، مهمون داریم امشب
– دوش چیه؟ یه مسواک می زنم بوش می پره

Advertisements

ریبا کَن یو کیپ مای فاکین سیکرت؟*

Posted in camel-see-not-see-:D by riba on دسامبر 31, 2009

بچهی یکی از مهمانها روانی بود. سیمهای باند را گاز میگرفت به قصد عشق و حال، باتری کنترلها را در میآورد چون میتوانست، باربیهای حنا را می برد زیر میز ترتیب میداد ( تقریباً از همان نظر ) نشکستنیها! نشکستنی ها را با چنان مهارتی میشکست که مهمان بادیبیلدینگمان لنگ میانداخت، خلاصه تا یک ساعت بعد از ورودش آنقــــــــــدر آتش سوزاند و آنقدر صدای رُد-رانر درآورد که موفق شد لبخند را از لبان ننهبابای شنگول ِخودش هم برباید. به خود آمدم و دیدم فشارم افتاده پایین. دیدم سرم سوت می کشد چه سوتی. به برادر گفتم حواس همه را پرت کن تا من بروم اَس ِاین بزغاله را کیک کنم ( گیرم مجازاً ) بلکه آرامش بگیرم. او که میدانست چقدر از بچهاَنوهای اهلینشده متنفرم پیشنهاد داد بشینم سر جام و گُرخوندن بچه را بسپارم به خودش. القصه بنده بر حسب عادت ِاین روزها صحبت «محمود در کپنهاک چه گفت» راه انداختم و برادر رفت تا پسرک را ادب کند. مهمانها داشتند بحث را با غصه و نچنچآبرومونرفت دنبال میکردند، درحالی که کلیوم هوش و حواس مجری بحث ( با منی؟ ) پیش برادرش بود. سوژه از ماموریت برگشت و با افتخار اعلام کرد: اومدم دعواش کنم، دیدم دهنش بو پیپی گربه میده، منم بهش گفتم «گه خوردی؟» هاهاها… ذوقی داشت بابت تضعیف روحیه کردن فسقلبچه. کارش به نسبت انتظاراتم مسخره بود، کم بود، اما آنقدر بود که باقی مهمانی را با به خاطر آوردنش بگذرانم. آما… خانواده بچه به بهانه من مست و تو دیوانه و رانندگی نمیشه کرد و خطر داره حسن تلپ شدند و نرفتند. آن شب لعنتی به زور قرص و نوار قصه خوابم برد… ( از اینجا به بعد را فربد برایم تعریف کرد، البت حرفش را با جملهای که در عنوان نوشتهام آغاز کرد طفلی! ) فردای آن روز نکبتی برادر پسرک را خفت میکند در حال پرش روی کوسن جدیدگرونهای ( خیلی گرون! ) پذیرایی. می پرد سمتش و بلندش میکند و میگوید «چـِغغغغغغغغلطی میکنی؟» ( سوال: شما صبح که بیدار میشوید دهانتان بوی مسفاک و گلاب و هل میدهد؟ نمیدهد! ) بچه لحظهای مکث میکند و بعد با لهجه اصفهانی غلیظش میفرماد: «گه خوردی؟»

پابلیش کن اون لامصب سگ مصبو*

Posted in camel-see-not-see-:D, خوارمادری by riba on دسامبر 19, 2009

ما فامیلاً آدمهای خوش حافظهای هستیم. حافظه اجتماعی را میگویم. مثلاً اگر یکبار برایمان از حاج مرتضی، فامیل دور ِفامیل دورتان بگویید و بعد از مدتی بخواهید مطلبی راجع بهاش تعریف کنید، تا بگویید «حاج مرتضی» ما میگوییم «ها… همونکه نوه پسری ِعمه نامادری زن برادرته»؟ بعد شمای حافظه معمولی ( شما که گلی!… ) باید پنج شش دقیقه جملهمان را تحلیل کنید تا بفهمید حق با ماست. حالا حاج مرتضی هیچ، خودتان هم ممکن است آدم مهمی نباشید، آرشیو حافظه ما که تبعیض قائل نمیشود. از پز دادن و گندهگویی ( :دی ) که بگذریم، میرسیم به جنبه تاریک و کثیف ماجرا. این حافظه کمک میکند به تقویت کینهتوزیمان. یعنی جملاتی که از سر بدجنسی و مسخرهبازی بهمان گفته میشود از این لامصب ( دارم به سرم اشاره میکنم ) بیرون؟… نمیرود! برای همین وقتی فرد بدجنس مسخره در موقعیت مشابه قرار گرفت به جای به خرج دادن ابتکار کلامی و درانداختن جملهای نو، تیکهی خودش را با لحنی مشابه تکرار میکنیم و یک لبخند میزنیم تنگش که یعنی یاهیاه. بنده خودم بارها و بارها این رفتار پستانه ( پستان چیز دیگریست، حواست را بده اینور ) را از خودم درآوردهام، بس که متعلق به شمام ( شما = خاندون سروش ). این همه جمله پشت هم چیدم که اعلام کنم ما بچهمچههای فامیل یک ماهیست لود کردهایم که عمل پسندیدهای نیست این کار و یاهیاه ندارد. اگر خنده دارد بگویید ما هم بخندیم. داریم زور میزنیم آدم باشیم و نکنیم با مردم ( نشان به این نشان که صدایش اینجوریست: ایییییییییـ… ). بر ما ببخشید اگر گاهی از دهانمان در میرود**.
* با خود ِسختگیر مضخرفم قرار گذاشتم وسواسی نباشم و هفتهای یک بلاگ در کنم. اگر اذیت میشوید، خب بشوید، به جایش نوشتن برای من کمی – فقط کمی – آسانتر میشود. بعله.
** کژ تابیاش آدم را یاد شفق میاندازد… کیثافت…
پیوست باربط: ببخشید!… بلد نبودم جوری بنویسم که پرانتز کمتری مصرف شود.
پیوست اساساً بیربط برای خانم صمصامی ِعزیز و نیز دل داغون خودم ( آخ دل داغون خودم ): عروسی دختر گشنگتان مبارک، سه روزست بیکار که میشوم چشم وچالم را اشک بر میدارد. بس که غصهی دل کوچکتان خوردنیست… کاش.. یعنی… خدا مجبور بود شوهرتان را سکته قلبی بدهد؟

من به چیز رای می دم

Posted in camel-see-not-see-:D by riba on ژوئن 6, 2009

چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم؟
عمه اش عریان باد
پی نوشت: برای من نمک نیارید، با نمک ِخودم می خورم.

ما که کارمون تموم شد، کسی کاری نداره؟

Posted in camel-see-not-see-:D by riba on مه 10, 2009

امروز روی گوشی همکارم جیش کردم
[ گویا گوشی خودش از جیب مانتو نادی می افتد و می رود داخل چاه توالت. بلافاصله باهوش خانم می پرند بیرون تا یک آدم دست به خیر (!) را خفت کنند و دوتایی گوشی را نجات دهند. در همین حال بنده­ ی از همه جا بی خبر چون غزالی تیز پا (که مثانه اش یک ظرفیتی دارد لابد) پریدم داخل توالت و جیشششششش… بعدش هم فیشششششش (صدای سیفون) ]