▓▓▐ Fugue▓▐▓

بلا روزگاریه و یا چطوری یَره؟

Posted in Uncategorized by riba on اکتبر 16, 2009

میدان آزادی مشهد از وقتی پدر کوچک بود تا روزی که آنجا را به قصد فرار ترک کرد ( در حالی که با یک دست زن و بچه و با دست دیگر اسباب خانه­اش را می­بُرد ) فقط و فقط یک بیلبورد تبلیغاتی داشت. یک بیلبورد ساده­ی گنده که رویش با لامپ­های نئون آبی و قرمز نوشته شده بود «پارس مشعل» و اوج قرتی­بازی­اش این بود که روشن خاموش می­شد و الحق و الانصاف تایپوگرافی­اش تو حقلم! تبلیغ پارس مشعل به اندازه خاندان ِطبرسی نماد مشهد به حساب می­آمد ولی همانطور که گفتم خیلی وقت پیش بَرَش داشتند نامرد­ها. آما!… آما شنبه­شب گذشته که همه جا خیلی شب بود و بنده بنابر خواست شخص خدا داشتم از کریم­خان رد می­شدم، دیدم که یک بیلبورد می­بینم! ساده­ی گنده که بود، رویش لامپ­های نئون آبی و قرمز چشمک زن که داشت، تایپوگرافی­اش هم که دلربا بود، پس تا اینجا و روی کاغذ خودش بود. با خودم گفتم شاید قلیون بادمجانی چیزی کشیده­ای و شاید اینها همه خطای دید­ست و تو جوانی حالیت نیست… پس دور دوم را بلند­تر ختم کردم ( اسمایلی ِصلوات ) و دوباره رسیدم روی پل کریم­خان. بله خود گنده­اش بود. شدت نوستالوژی به حدی بود که عنان ِماشین از کف برفت و اگر آرمینی کسی پشت فرمان بود حتما ماجرا ختم به تصادف می­شد. ولی به قول پدر عزیزم فریبا پشت ماشین لباسشویی و اینها نشسته، ماشین خودش که چیزی نیست. خلاصه از سیر و سلوک دست کشیدم و ماشین را از روی ماشینی که به موازاتم در لاین بغل می آمد کشیدم کنار! فقط وقتی فهمیدم راننده­اش دارد حال عمه­ام را می­پرسد، با کمک انگشت­هایم برایش توضیح دادم که خوبند و جویای احوال مادر شما هستند… نزدیک­های هفت­تیر ماشین را نگه داشتم تا مقداری احساساتی بشوم و برای دل خودم آخی آخی کنم. بعد از آن ته مَه ها ویگن و مرضیه و سایر فلاسفه ( جمع فسیل! ) را پیدا کردم و گذاشتم پخش شود تا حال قدیمی­ای که داشتم حیف نشود و بماند. هنوز بعد از یک هفته نشاطی که به برکت کارخانه پارس مشعل فرو رفته توی پاچه­ام بیرون نیامده. ممنون!

توضیحات
* از آنجا که مشهدی­ها همگی تهرانی و یا کلا غیر ایرانی هستند و نمی­دانند آنجا چی­اش به کجاست، لازمست برایشان توضیح بدهم که میدان آزادی همان­ است که سر ِوکیل آباد آنجاست! و ته وکیل آباد می­خورد به؟… بله! طرقبه­ی عزیز.
* قلیون بادمجان: آناهیتا نمی­توانست اسانس قلیون را حدس بزند. برای راهنمایی گفتیم میوه­اش بنفش است. پس فرمود: «بادمجان»؟
*ببخشید که انقدر علامت تعجب استفاده کردم!! :دی

می­دانید که نوشتن بلاگ بدون پیوست، کار بنده­ی علیل نیست. پس این شما و این پیوست:
1. بهار و ترانه رفتند امریکا. ( به قول یک عمله­ای اصلا تو بگو «خارج» ) آن هم خانوادگی. حسودی ندارد؟ خب راستش داشت، اما بهار سری مجلات کارنامه­اش را بخشید به من. حسودی را می­دهم شما جوانترها بکنید.
2. عمو افشین اگر آمدید اینجا را خواندید یک ندا بدهید. یعنی نظرتان را بدهید ندا بیاورد. به جان خودم برایم مهم است.

Advertisements

پاسداری شده: شماره شناسنامه تون، لطفا!

Posted in Uncategorized by riba on دسامبر 25, 2008

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

برای نمایش دیدگاه‌ها گذرواژه را وارد کنید.

عاشقشم:

Posted in Uncategorized, دیگرون by riba on ژوئن 20, 2008