▓▓▐ Fugue▓▐▓

پاسداری شده: یک سال گذشت و یا تو که بی وفا نبودی پدر سگ

Posted in Alone Again | Naturally, حکایت یاران by riba on ژوئیه 15, 2009

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

Advertisements

برای نمایش دیدگاه‌ها گذرواژه را وارد کنید.

no money / no friendship

Posted in خانوادگی by riba on ژوئیه 5, 2009

به بابا گفتم: من کاظم، پول لازم.
بلافاصله گفت: من مریض، کرم نریز!..

برای آقای دوست که هر چه اعتماد به نفس دارم، از اوست

Posted in حکایت یاران by riba on ژوئن 28, 2009

من از آدم های هیز بدم می آمد. یعنی چندشم می شد. اما این آدم ِستوده شده در سطور ِبعد، یک هیز واقعنیست که دیدگاه بنده ی گمراه را نسبت به این جماعت ِاساسا محترم تغییر داده رفته. چه ژوری؟ ایژوری: اولا بادی برایت بیلدینگ می کند بیا و ببین. ( بادی خودش را ) ثانیا به وضوح علاقه مند است بادی برایش بیلدینگ کنی بیاید ببیند. ثالثا انقدر توپ و بدون درد هیزی می کند که آدم قلبا از کمرنگ بود رژ یا گشاد بودن مانتواش، شرمنده می شود. خلاصه تو گویی رسالت این پدرسوخته هیز بازیست و آمده تا به دختر جماعت یاد آوری کند که عجب دافهایی هستند لامذهبا ( هرچند بالقوه ). یک حیف ِمخصوص برای اینکه پرده های بینمان دریده نشده هنوز، وگرنه در کمال وقاحت اسم و تلفنش را می گذاشتم برای طفلک هایی که اعتماد به نفسشان را یک مشت پسر ِنامرد فاکیده اند رفته
نتیجه: هیزی اگر موجب بالا رفتن اعتماد به نفس مفعول (!) بشود مورد ندارد!
.
.
.
چند ماه بعد: این نوشته با این دُز شنگولیت و منگولیت مال همون روزاست که با شرزی ستاد رو رو سرمون می ذاشتیم
راستی: اول از همه متن رو دادم پویا خوند. دوسِش نداشت. گفت توش بادی داره!!
پیوست: حقته که عنوان “آقای دوست” رو ازت گرفتم و دادمش به یکی دیگه، حقته که از پولی یاد کردم، حقته. می خواستی بیشتر دوسم داشته باشی. والا!…
و در نهایت: تف به هفتم تیر پارسال. تف و دو صد تف. ( از اون تف کثافتی ها که فقط شفق بلده. اَی… حال خودم بد شد )

Posted in دیگرون by riba on ژوئن 21, 2009

من بوی نعش من و تو،
بوی نعش پدران و پسران از پس در می آمد
شهرداران گفتند:
نسل در تکوین است
نعش ها نعره کشیدند:
فریب است ، فریب
مرگ در تمرین است!

من به چیز رای می دم

Posted in camel-see-not-see-:D by riba on ژوئن 6, 2009

چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم؟
عمه اش عریان باد
پی نوشت: برای من نمک نیارید، با نمک ِخودم می خورم.

ما که کارمون تموم شد، کسی کاری نداره؟

Posted in camel-see-not-see-:D by riba on مه 10, 2009

امروز روی گوشی همکارم جیش کردم
[ گویا گوشی خودش از جیب مانتو نادی می افتد و می رود داخل چاه توالت. بلافاصله باهوش خانم می پرند بیرون تا یک آدم دست به خیر (!) را خفت کنند و دوتایی گوشی را نجات دهند. در همین حال بنده­ ی از همه جا بی خبر چون غزالی تیز پا (که مثانه اش یک ظرفیتی دارد لابد) پریدم داخل توالت و جیشششششش… بعدش هم فیشششششش (صدای سیفون) ]

باشگاه منتظر ماست، بیا تا برویم

Posted in کودکانه by riba on آوریل 26, 2009

تو واقعا 60 کیلویی؟ مگه چه گهی خوردی؟؟!

آه اصغر…

Posted in Alone Again | Naturally, Under A Veil, کودکانه by riba on ژانویه 28, 2009

با بغل دستي نشسته بوديم پاي صحبت هاي فقيد ِنفهم و جهنمْسرخود: استاد جيم (ت*). مجبور بوديم – مي دونم كه ميفهميد – استاد با جديت تمام داشت از كساني كه به ماهيت وجود خدا شك داشتند، سراغ كد خدا را مي گرفت (يعني از قيامت كبري مي گفت ديگه، انقدر سخت بود؟). من هم داشتم سلكشن قديمي ام (گوگوش-فرهاد-گوگوش-گوگوش) را گوش مي دادم. بين دو تا از آهنگ ها شنيدم كه استاد فرمودند: اصحاب يمين با كساني كه دوست دارند محشور مي شوند! بغل دستي برگشت و با كنجكاوي براندازم كرد. يعني “چته؟”. صداي نگنجيدن من در پوستم را شنيده بود گويا. با اينكه مسلما به او مرطوبي نبود – سلام دايي بهروز وثوقي تو همسفر، سلام بهروز من خيلي دوست دارم به خدا – از دهانم در رفت كه “يوووووووو! اگر مفرد ِاصحاب (صحب؟) باشم و اگر يمين باشم بالاخره با آقاي دوست محشور مي شوم.” خب ديگر تا همين جا بس است. قسمت كركر خنده بغل دستي را دوست ندارم تعريف كنم. نكته ماجرا حس نوستالژيكي بود كه بعد از اين اقرار سراغم آمد. انگار از آخرين بار كه جايي نوشتم “فريبا-اصغر” يا فريبا را كشيدم در كنار اصغر يا انقدر از ته دل اصغري را خواستم روزها و روزها و روزها مي گذرد.
پيوست (دست به دست بديد برسه به قوه مجريه اون دنيا): اگه آقاي دوست نخواد با من محشور بشه چي؟ هان؟ هان؟؟
*: تو روحه ان شاء الله

The Show Must Go On ~

Posted in Alone Again | Naturally, کودکانه by riba on ژانویه 11, 2009

ريباي سه ساله

پاسداری شده: شماره شناسنامه تون، لطفا!

Posted in Uncategorized by riba on دسامبر 25, 2008

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

برای نمایش دیدگاه‌ها گذرواژه را وارد کنید.